این داستانک در ماه رمضان در تلگرام منشر شد حالا اینجا...
8 صبح بود که به سمت آدرسی که از بهار داشتم راه افتادم تا اونجا با اتوبوس نزدیک 40 دقیقه راه بود با استرس پله ها رو یکی یکی بالا رفتم تا رسیدم دم در در زدم و منتظر موندم در باز شد خودش بود که یه چادر نصفه نیمه رو سرش بود یه نیگا تو چشماش کردم